قسمت اول
بيست آذر بابا اومد البته مامان زودتر از بابا اومده بود كه تو اين مدت چقدر باهام درس كرد و اينا .
واي شبي كه بابا اومد خونه چقدر ذوق داشتم تا اومد عين كوالا ديديد آويزون ميشه به شاخه ي درخت منم آويزون بابا شدم ماچ و بوسه اينا . . .
بعد از فرودگاه عمو آرمين رفت خونشون و بابا هم اومد خونه ساعت حدودا 3 بود منم شنبه امتحان رياضي داشتم و به محض برگشتن خوابيدم منم رياضي خر زده بودم .
صبح كه بيدار شدم صبحانه خوردم و لباس مدرسه ام رو پوشيدم و داشتم به موهام ور ميرفتم كه دمه در اتاقم بابا اردلان عين جن ظاهر شد ، خنديدم و گفتم : سلام بابا جونم صبح بخير ! بابا اردلان همچين غضبناك به من نگاه كرد و گفت : اين چه وضع موهاته ؟ داري ميري مدرسه يا عروسي ننت ؟ من سنگ كوب كردم بابا اردلان به اين پايه اي انقدر غيرتي باشه و حجاب واسش مهم باشه ،خلاصه من سرم و انداختم پائين و گفتم : ببخشيد بابا الان هد ميزنم ! بابا لبخند زد وگفت :آفرين حالا شدي دختر خوب بدو تا از سرويس عقب نموني عزيزم .
پريدم و بوسش كردم و رفتم مدرسه ، تو مدرسه انگار به من تيتاب داده بودند انقدر خوشحال بودم كه خدا ميدونه بالا و پائين مي پريدم آخه خيلي دلم واسه بابا اردلانم تنگيده بود ، بعد امتحان وقتي زنگ تفريح اول خورد داشتم با مليكا و كيا تو حياط مدرسه قدم ميزديم كه بريم از بوفه فلش (fresh) بخريم و كوفت كنيم كه مليكا گفت : راستي آرمينا من بعد از ظهر با حامد قرار دارم كيا نمياد تو مياي ؟
كيا قيافش فتوكپيه آرمينه مو نميزنه يعني اگه آرمين دختر بود عين كيا بود ، كيا گفت : برو ديگه اردلان و امير كه اكثرا استوديو هستن تو راحت مي توني بپيچوني ! منم ساده ( جون خودم) گول خوردم گفتم : باشه كي ؟ مليكا گفت : ساعت سه به هواي دانشگاه پگاه ميريم وليعصر پگاه ميره دانشگاه منو تو هم ميريم كافي شاپ .....( تبليغ ميشه نميگم) . گفتم : باشه بعد كيا اومد و با هم فلش خورديم و زنگ خورد رفتيم سر كلاس ، زنگ حرفه همش چورت ميزدم چقدر من از اين درس بدم مياد خدا .زنگ دوم زبان از اون بدتر ، بالاخره زنگ قرآن هم گذشت و من از مدرسه تعطيل شدم مدرسه كه چه عرض كنم زندان آزگابان ،سوار سرويس شدم اومدم خونه.
وقتي رفتم تو خونه هيچ صدايي نمي اومد گوشي و برداشتم و زنگ زدم به موبايل بابا بوق . . . بوق . . . بوق . . . : الو
- سلام بابا جونم چطوري ؟
- خوبم مرسي تو چطوري ؟( اين بشر سلام بلد نيست )
- ممنون كجايي ؟
- استوديو ، بعد هم ميرم واسه فيلم برداري كليپ .
- ا خوشبگذره ، مامان كجاست؟
- مامانتم همين جاست كاري باهاش داري گوشي و بدم بهش .
- نه فقط ناهار من چي ؟
- واست پول گذاشتم يه چيزي بخر ديگه عزيزم ، كاري نداري خدافظ
نذاشت بگم باي گوشي و قطع كرد ،
ناهار يه چيزي خورديم و ساعت سه پا شديم رفتم با مليكا رفتيم وليعصر خلاصه رسيديم كافي شاپ، داشتم منو رو نگاه مي كردم كه با دست خورد به شونه ام برگشتم ديدم به به بابا اردلان هستن.....
کافی نتم تلفن خونمون وصل شه آپ می کنم
اينم از امروز در اين وبمم تخته نشد ميدونيد چرا ؟ هان ؟ نميدونيد ديگه به خاطر اينكه يه اتفاقاتي افتاد منم ازش درس گرفتم ! نه بابا هنوز آدم نشدم يه چيزي شد بعد . . .
خب اصلا فداي سرم هر چي بادا باد اومدم اما نه با خاطرات خيس يك شكست خورده ! با منو بابا اردلان و مامان امير(تتلو) ديگر اعضاي خانوادمون كه ميگم واستون !
وقتي اردلان منو به فرزندي قبول كرد امير ايران نبود البته همشون تحصن فرمودند دبّي اردلان كه يه ماه ديگه مياد بقيشون هم خودشون ميدونن به من چه ! البته مادر محترم بنده خانوم اميرحسين مقصود لو( لازم به ذكر است كه امير حسين اسمي مثل نصرت و . . . ايناس كه فقط روي پسرا نميگذارند و رو دخترا هم مي گذارند ) با بابا اردلان تشريف فرما مي شوند ايران ، راستي بابا اري تو خونه مامان امير و گيسو طلا صدا مي كنه ، اين موهايي كه شما تو عكس ها ، كليپ ها از مامان بنده مي بينيد كلاه گيسه ! موهاي خودش يه كمي از اين كلاه گيسه كوتاه تره تازه موهاشو مش كرده ( بلوند و قهوه اي فوق العاده روشن) بعد مامانم ابرو هاشو رنگ كرده ها واسه اين كه تابلو نشه كه موهاش بلونده !
ميدونيد چي شد منو به فرزندي قبول كردن ؟ نميدونيد ديگه . . .
يه روز سرد پائيز قبل تولد 16 سالگي ام (به همه مي گم 16 ولي 15 ساله شدم) داشتم با بابا اردي اس بازي مي كردم كه بابا سفره ي دلشو باز كرد كه ميدوني غزاله زنم بچه دار نميشه منم دلم بچه مي خواد كه باهاش بازي كنم بهش بگم بابا اردل قربونت بشه نازي عزيزم . پرسيدم چه بچه اي دوست داري ؟ دختر يا پسر ؟ گفت من عاشق دخترم . منم گفتم يه سر پرورشگاه بزن اري(هر وقت مي گفتم اري مي گفت تو خيلي با من راحتي حتي رفيق فابمم به من نمي گه اري) گفت كه مي ترسم زنم كه دلش بشكنه گفتم خب زنت حالا كيه ؟ گفت گيسو طلا گفتم گيسو طلا كيه گفت اه تو چقدرخنگي منظورم امير حسينه !گفتم ا خب مي دوني اري منم مامان بابام تهران نيستم من دلم مامان بابا مي خواد خب شما منو به فرزندي قبول كنيد گفت كه چي بشه ؟ گفتم خب داشتن دختر به اين نازي و خانومي با ادبي (بله واقعا چه ادبي از كتي بپرسيد بهتون مي گه) آرزو ي هر كيه گفت من حرفي ندارم ولي بذار به امير بگم (حالا از شوخي بگذريم جدي من به اري مي گفتم بابا اردلان از بس من نجيبم و همه رو به چشم برادري و پدري مي بينم ) بعد فرداش زنگيد دبّي و اين خانواده ي خوشبخت بوجود آمد .بعد مامان اينام كه از دبّي برگردن باهم زير يك سقف زندگيمون رو شروع مي كنيم . . . (چه زندگي بشه ! ! ! )
فك و فاميل هاي محترممون عبارتند از :
آرمينا سر افراز(خودم كه خيلي مهمم)،اردلان سر افراز ،امير حسين مقصودلو ، آرمين زارعي ايشون فاميل ما نيستن بلكه از دوستاي نزديك بابا اردلان هستن كه عمو آرمين صداش مي كنم ، خاله اميررضا طاري (همه قبول داريد كه امير جديدا شبيه دخترا شده ديگه با موهاي پر پشت و بلندش )،عمه غزل سر افراز ( همين غزل عشق طعمه ي خودمون رو مي گم ديگه )،عمه ارغوان سر افراز ، عمو ارسلان سر افراز ، اسم مامان بزرگ و بابا بزرگم رو نميدونم (يه دفعه از اردلان پرسيدم گفت تو به اسم اونا چي كار داري آخه) اينجا با لفظ ماماني و بابايي ازشو نامبرده ميشه ، كتي جونم كه فاميليش سكرته از فاميلاي دور باباس ولي خب رفت و آمد داريم باهاش ، حسين السادات موسوي خاله جونمه و مهم تر از همه عمو ياشار رپفا كه حق نميدونم چي بر اين خانواده ي خوشبخت دارند اگر يوشي(ياشار) جون نبود هيچوقت اين خانواده تشكيل نميشد،.شوهر خاله نازنين رو فراموش كردم ،فاميل هاي مهمون هم داريم كه ميان و ميرن كه تو قسمت ها باهاشون آشنا ميشيد ،
مقدمه (توضيحي ساده )
امروز 13 آذر هنوز مامان بابا برنگشتن ايران دلم واسه جفتشون تنگ شده ديشب كه با مامان حرف ميزدم گفت دفعه ي بعد حتما منو مي برن واسه ي امتحان و اين بند و بساط ها بود كه منو نبردن ( من مامانمو مي خوام) ديشب مامان امير(گيسو طلا) از خونه ي خاله حسين زنگ زده بود بابا هم همراه اون آويزون (عمو آرمين) اونجا بودن ! دلم مي خواد برم شمال اما مامان سفارش كرده كه بشينم فقط درس بخونم ، مامان گيسو مثل بقيه ما درا مي خواد بچش كسي بشه تو جامعه نمي خواد من رپر شم البته اين عقيده ي بابا اردلان هم هست ، در حال حاضر من خونه ي عمه غزل هستم البته واسه ي مهموني اومدم اينجا شب دوباره برمي گردم خونه تا دوباره بنشينم درس بخونم ، بابا بزرگ هم كه مارو اصلا تحويل نمي گيره نه اينكه دوستم نداشته باشه ها واسه اينه كه نزديك امتحان هاست و دارن خيلي بهم سخت ميگيرن عمو ارسلان هم كه نگم ديگه صبح تا شب پاي تلفن داره فك ميزنه نميدونم چي ميگه بابا ما كه ركورد تيليف حرف زدن ها شكونديم به پاي اين نميرسيم ، البته وقتي پاي تلفن نيست خيلي باحاله همش با من شوخي مي كنه و . . .(منحرف نشيد بابا منظورم علافي و بازيه)
عمه ارغوان هم كه بعضي وقت ها بهم سر ميزنه و از بابا برام تعريف مي كنه كه چي كار مي كرده و . . . البته ماماني خيلي خوبه ها باحال از اون مامان بزرگا نيست كه شبا قصه مي گن از اون مامان بزرگ هاي پايه و باحاله ، خب منم نوه ي خوبي براشونم خب تنها نوه اونا هستم ديگه ، ديگه خونه ي بابايي حوصله ام سر رفته دلم مي خواد زود تر بابا و مامان بيان برگردم سر خونه و زندگيمون . . .
اينا رو الآن گفتم تا اگه از اين موضوع استقبال شد بعد امتحاناي ترم كه ميشه وسطاي دي سه تا قسمت رو تو سه روز متوالي آپ كنم !
قربون همگي اگه كسي تولدش بوده تو اين مدت مبارك باشه ! ! !
تا وسطاي دي باي
armina
قربون همگي تون بای بچه ها ![]()
![]()

آرمينا ام الان دارم پست و ويرايش مي كنم اونم چه ويرايشي دارم اپ رسوايي كه خودمو مي كنم آرمينا تون مجنون شد رفت مجنون يكي كه ميشناسينش همتون ولي روم نميشه بهش بگم فقط اگه بفهمه خدا به دادم برسه
تنها چيزي كه ميشنيدم صداي ضبط ماشين بود كه با صداي بلند داشت پخش مي كرد :
من هنوز عاشقم اي واي با يه قلب تيكه پاره . . . .
عاشق آهنگ هاي غميگينم البته قبل شناخت آرما اين طوري نبود بهترين تكنو رو تو مهموني من ميزدم عاشق آهنگ هاي دنس و پارتي بودم اما حالا . . .
خيابون ها به سرعت از پيش چشمم رد مي شدند كاش اون روز اصلا خونه ي آرما نميرفتم باعث اين موضوع از خودم متنفر بود چشمم به زني افتاد كه يكباره وسط اتوبان ظاهر شد محكم پاهايم را روي ترمز كوبيدم چشمانم را هم بستم تا نبينم كه چه جوري اون دختر بيچاره رو زير مي كنم . وقتي ماشين ايستاد بوي لاستيك ها را حس كردم از ماشين پياده شدم خوشبخانه با دخترك بر خورد نكرده بودم ، به سمتش رفتم و پرسيدم : حالتون خوبه ؟
- حال شما چطور ؟ خب وقتي اعصاب نداري نشين پشت رل .
- واقعا معذرت مي خوم نمي تونستم كه از شريعتي تا پونك پياده بيام، مي تونستم ؟
- خب صبر . . .
حرفش را خورد دستش را روي شكمش گذاشت و گفت : لطفا منو به بيمارستان برسونيد !
- چرا ؟ شما كه حالتون خوبه ، كجاتون درد مي كنه ؟
- ميشه انقدر سوال هاي اضافه نپرسيد ؟ اگه دقت كنيد ما الان وسط اتوبان . .
- پس سوار شيد .
پشت فرمون نشستم ، وقتي ماشين رو روشن كردم چشمم به تابلوي اتوبان جلال آل احمد افتاد خوشبختانه با يكمي كج كردن فرمون مي تونستم از دستش خلاص شم ، پامو روي گاز فشار دادم ، حس كنجكاوي ام گل كرد و گفتم : واسه چي يهو گفتين بريم بيمارستان ؟
- به خاطر بچه ام .
- شما كه هنوز خيلي جووني حداكثر 18 يا 19 سالته تو اين سن بچه ؟
- اولا به شما ربطي نداره دوما از كجا به شما الهام شد كه من 19 يا 18 سالمه ؟
- بچه ي ده ساله هم مي تونه اين تشخيص رو بده كه شما هنوز يه بچه اي خانوم كوچولو !
- ببخشيد كه شما بابا بزرگي و من همسن نوه ي تو هستم .
از جسارتش خوشم اومد اما دوباره چهره آرما كنار فرشيد جلوي چشمم مجسم شد .
- هر چي باشم از تو بزرگ ترم . حوصله بحث ندارم همه ي زنا مثل هم هستن تو هم يك زني چه فرقي مي كنه كه . . . ، خب خانوم بزرگ بگو چند سالته ؟
- : 20، امروز 20 ساله شدم .
- فكر نمي كني واسه ي ازدواج خيلي زود بود ؟
- هه همه همينو مي گن اما اگه جواب مثبت به علي رضا نمي دادم ممكن بود هيچوقت ديگه نبينمش ! اصلا من نمي دونم چرا اين حرفا رو دارم به تو مي گم .
- فقط يه سوال ديگه .
- بفرمائيد .
- اسمتون چيه ؟
- ناديا .
- ناديا چي ؟
- ناديا ايماني .
جلوي بيمارستان شريعتي پارك كردم اما ناديا نگذاشت پياده بشم و خودش رفت داخل بيمارستان . من هم انقدر اعصابم بهم ريخته بود كه حتي به اين فكر نكردم كه بچه اش افتاد يا نه از ته خيابون دور زدم دقيقا پشت چراغ قرمز گوشيم زنگ خورد آرما بود ، نميدونم چرا اما گوشي و برداشتم :
- سلام نويد .
- بگو ببينم چه جوري ميخواي ماست ماليش كني .
- زنگ نزدم ماست مالي كنم چون كاري نكردم كه ماست ماليش كنم .
- آرما ازت يه سوال دارم اگه جواب بدي حق داري بياي خونم تا باهم راجع به تو فرشيد با هم صحبت كنيم .
- بپرس .
- تو چه جوري انقدر راحت دروغ ميگي ؟ تو كاري نكردي ؟
- خيلي پستي ، من دروغ نمي گم فرشيد اومده بود از من جزوه بگيره .
- بله بله ، خب باور كردم .
- نويد خواهش مي كنم كنايه نزن .
- چراغ سبز شد .
گوشي و قطع كردم .
جلوي در خونه وقتي در پاركينگ و باز كردم شقايق مثل هميشه توي پاركينگ نشسته بود زير لب گفتم عجب غلطي كردم كه كليد اين ويلاي لامسب و به اين دختره دادم .
از ماشين پياده شدم شقايق لبخند زد و جلو اومد :
- سلام نويد جون خوبي ؟
- سلام مرسي ، شقايق امروز اصلا حوصله ندارم .
- چي شده عزيزم ؟ دوباره اون دختره اذيتت كرده عسلم ؟
دستشو رو گردنم انداخت ،دستشو كنار زدم و گفتم :
- اگه منظورت آرما س كه بايد بگم آره اينو برو به بقيه دوستات هم بگو تا جمعي شاد شيد پول مهمونيتونم با من .
- آخه عزيزم اون دختره چي داره كه تو دنبالشي ؟
- من دنبال كسي نيستم دوست داشتن ما دو طرفه اس .
با اين كه بيزاري از آرما تو من موج ميزد ادامه دادم :
- من عاشق آرما هستم حاضرم تمام دنيا مو به پاش بريزم.
- كيه كه بخيل باشد آقا خوشگله ؟
در خونه ام رو باز كردم و گفتم : بيا تو . امروز دانشگاه چطور بود چه خبر ؟
- هيچي مثل هميشه امروز جاي تو تو كلاس خيلي خالي بود .
- هه ، چرا ؟
- خب ، نميدونم دل من كه خيلي برات تنگ شد .
- ببين شقايق بشين مي خوام باهات حرف بزنم .
رفتم توي آشپزخونه بهش نگاه كردم و گفتم : چي مي خوري چايي ، قهوه ، نسكافه ، بستني ،آب ميوه . . . ؟
- يه ليوان آب به من بده لطفا يا اصلا هر چي تو بخوري .
- : باشه آب سيب دوست داري ؟
- اگه تو دوست . . .
- بسه تو رو خدا اگه تو دوست داشته باشي من دوست دارم ، اگه تو باشي من هستم ،اگه نباشي نيستم . هم من مي دونم هم تو كه شما منو به خاطر پولام دوست داريد ،خب از حق نگذريم قيافم هم خوشگله .
- آره خوشگلي ولي خب همه همين طور كه نيستن كه بابت پولت دوستت داشته باشن .
- مي خواي بگي تو به خاطر خودم منو دوست داري آره ؟
- خب معلومه .
رفتم رو مبل كنارش نشستم دستشو گرفتم و گفتم : ببين شقايق تو دختر خوبي هستي خانواده داري از همه مهمتر تو هنوز خيلي بچه اي بيخيال من شو ، باشه خانومي ؟
سرش رو روي سينه ام گذاشت و با صداي بغض دار گفت : آخه نويد من . . . من . . . من عاشقتم .
- عزيزم ؟ خانوم كوچولو ؟ گريه نكن ديگه باشه ؟
بغلش كردم اصلا حوصله ي بچه داري نداشتم ولي يه جورايي دلم براي شقايق مي سوخت آخه هنوز خيلي بچه بود و كوچكتر از اون بود كه بخواد زندگي شو به خاطر من خراب كنه .
همونطور كه منو محكم بغل كرد بود گفت : نويد ؟
- جانم ؟
- ميدوني چقدر دلم ميخواست يه روزي اينجوري بغلم كني ؟
پيشوني شو بوسيدم و گفتم : خب زود تر مي گفتي ديوونه .
يك لحظه ترديد كرد و خودشو از توي بغلم بيرون آورد ، از رفتارش تعجب نكردم اما اينطور وانمود كردم گفتم :چي شد ؟ پشيمون شدي ؟
- فكر مي كنم نويد حق با تو باشه منو تو اصلا به درد هم نمي خوريم . . .
- نمي خواستم ناراحتت كنم .
- مهم نيست چون ناراحت نشدم ، واي اگه منو تو با هم ازدواج مي كرديم چي ميشد . . . نه نه چه روياي محالي . . .
- تو از كجا مي دوني محاله ؟
- يعني مي خواي بگي محال نيست ؟ با اين تفاوت سني زياد ؟ يعني تو مي خواي با دختر ي كه 7 سال از خودت كوچيكتره ازدواج كني ؟
- 7 سال فاصله ي زياديه ، خيلي زياد .
- تو بچه كه نمي خواي بزرگ كني مي خواي ؟
- اگه مامان و بابا نداشتي حتما به فرزندي قبولت مي كردم خانوم كوچولو .
هميشه از اين كه خودمو بزرگ نشون مي دادم لذت بردم ، هنوز هم مي برم . . .
شقايق پوز خندي زد و كيفشو برداشت و بلند شد وقتي داشت كليد خونمو از كيفش در مي آورد تا به من بده گفت : خدافظ واسه ي هميشه نويد !
- دلت واسم تنگ نمي شه ؟
- نه فكر نكنم ، يعني شايد هم آره در هر صورت مهم نيست خدافظ .
- ما كه بالاخره تو دانشگاه همديگر رو مي بينيم ، نمي بينيم ؟
- نه چون من دانشگاهم رو عوض كردم .
- خوبه موفق باشي ، خدافظ .
حتي منتظر نموندم كه اون از خونه بره بيرون ، به سمت حموم رفتم دلم يك دوش آب گرم مي خواست رفتم حموم ، ياد بچگي هايم افتادم هميشه آرزو مي كردم يه آدم معروف بشم هميشه با روشن بودن رنگ مو هام به همه فخر مي فروختم اما حالا انقدر توي مشكلات وبدتر از همه تنهايي غرق شدم كه وقت بچه بازي رو ندارم .
آب چقدر آرامش بخشه عاشق حموم رفتنم و تو تنهايي به مشكلات فكر كردن ، اون روز بعد يك دوش نيم ساعته از حموم اومدم بيرون ، حوله رو دور خودم بستم و دكمه پخش پيغام گير تلفن خونه رو زدم همونطور كه انتظار داشتم اولين نفر آرما بود :
- الو نويد نيستي ؟ پس هنوز نرسيدي ؟ رسيدي زنگ بزن بهم بهت واقعا احتياج دارم .
دومين نفر سارا بود به آرما يكي از عاشقاي من :
- الو نويد جون از بچه ها شنيدم دوباره با آرما قهر كرديد آخ دلم خنك شد آخه اين دختره چي داره پسر خوب ، آهان نويد دوره ي امشب يادت نره ها .
يك ليوان آب ريختم تا بخوردم كه پيام سوم منو متوقف كرد :
- الو نويد اومدم حقم رو ازت بگيرم آماده است ؟
قرار بود اين آپم پر محتوا باشه كه هست سه تا موضوع داره :
اول : معرفي دوست خوبم كتي كه قرار همكار من بشه نگين جونم ديگه آپ نمي كنه آپ عكس مهراد هم كار دوست خوبم كتي جون بود آيدي شم خواست خودش واستون آپ مي كنه ! جالب بود واسم چرا مهراد حافظه نداره ؟ آخه اين عكس و كتي از مهراد گرفته بعد مهراد گفت كه آپ كردي خبر بده بيام ببينم بعد كتي امروز به مهراد گفته عكستو كه دادي اپ كنم ديدي ؟ مهراد گفته من كي به تو عكس دادم اين بشر اصلا ك* مخه (ببخشيد من جديدا از وقتي با ملي گربه (مليكا جونم ) و كيا ميگردم بي تربيت شدم )
دوم : آناليز خودمه كه بچه ها تو نظر سنجي چي گفتن و چي شنفتن و اينا !
3 نفر گفتن از خود راضي ام
8 نفر گفتن خود خواهم
3 نفر گفتن با شعورم
1 نفر گفته نمكدونم ( كه خودم اصلا با اين موافق نيستم چون بچه هايي كه منو خوب ميشناسن مي دونن كه من خشك و جدي ام تيكه مي پرونم ولي اصلا نمي خندم )
6 نفر گفتن كه سبكم ( شرط مي بندم كه حداقل 5 نفرشون عاطفه بوده)
3 نفر گفتن همه ي موارد
10 نفر گفتن هيچكدام
2 نفر هم سي ام گذاشتن كه من عقده اي هستم ( كه مي شه يك نفر چون عاطفه داخل آدم نيست اگر هم نظراش تائيد ميشه چون گفتم همه ي نظرا تائيد ميشه وگرنه بياد بره )
اول اينكه ممنون كه تو نظر سنجي شركت كرديد و نظرتونو و راجع به من گفتيد .
بيشترين آرا مربوط ميشه به هيچكدام ميشه خصوصيات اخلاقيم به نظر خودم اينه :
به همه چي كلا شك دارم همه چيزمو چك مي كنه با اين كه شتر با بارش تو اتاقم گم ميشه اما از نا مرتبي بيزارم دورم شلوغ باشه تمركز اينا تو كارم نيست خود خواهم واقعا تو اين دنيا اول خودم واسه خودم مهمم بيخيل عشق و ننه بابا و اين شر و ورا ! از خود راضيم يعني اصلا انتقاد پذير نيستم ، بي عاطفه نيستم اما اگه نخوام نمي تونم كسي و دوست داشته باشم مثه اينايي نيستم كه واي عشقم مي گن وقتي آدم عاشق مي شه خر ميشه خب آدم يه بار نبايد بيشتر خر بشه ! منم بعد قضيه ي منو آرين عشق و بوسيدم گذاشتم كنار اينم كه مي گفتم عاشق آرمينم اشتباه محض بوده چون عشقي نبود من فقط بهش عادت كرده بودم اونم البته بهم عادت كرده بود ولي خب بگذريم من سبك نيستم اما جاه طلبم واسه چيزي كه مي خوام بدست بيارم حاضرم خودمو كوچيك كنم اما بدستش بيارم . من تو شعور يكي يدونه ام يعني بعضي وقتا شعورم از عالم و آدم بيشتر ميشه بعضي وقت ها هم اندازه ي بچه ي يك ماهه هم نمي فهمم در كل من همه ي موارد يه ذرشو دارم عاشق اخلاق خودم هستم من نصفم پسره نصفم دختره !
بريم سراغ موضوع سوم امير و نازي كه قسمت آخرشه اين كار خودم تنهاست وقت نكردم با نازي هماهنگ كنم بعدشم از نازي جونم معذرت مي خوام !
. . .
نازي : ببخشيد امير معذرت مي خوام ببين امير پايه اي بريم كافي شاپ باهم حرف بزنيم ؟
امير : بريم نازنين .
امير و نازي دست در دست هم به مهر با ماشين آرمين رفتن كافي شاپ .
تو كافي شاپ :
امير : خب چي ميخوري نازي ؟
نازي : هر چي تو بخوري اميرم !
امير :وقت تيريپ لاو گذاشتن ندارم مي خوام برم از شاهين مواد بگيرم .
نازي : صبر كن من آوردمن اينجا تا باهم راجبع خودمونو زندگيمون حرف بزنيم كه چقدر فاصله داريم از هم يادته واسه هم ميمرديم ؟
امير : من از لاغري داشتم ميمردم نه واسه ي تو !
نازي : امير مسخره بازي در نيار . جدي گفتم .
امير : ببين نازنين من و تو از اول هم به درد هم نمي خورديم يادت رفته واسه كور شدن چشم طرفدارام با هم ازدواج كرديم ؟ نازنين من عاشق پول تو بودم نه خودت !
وارد تيريپ تراژدي ميشيم نازي مي زنه زير گريه :
نازي : امير اين حرفو از ته دلت زدي ؟
امير : بذار راستشو بگم من اولا تو رو دوست داشتم ولي بعد خب با موقعيتي كه پيدا كردم فقط واسه پيشرفتم هم به پول تو فكر مي كردم الانم فكر مي كنم كه زندگي خوبي دارم با پول تو و هر شب پارتي و . . . خب خودت كه ميدوني !
نازي : مهم نيست امير منو تو ميتونم به هم علاقه پيدا كنيم به خاطر دخترمون تتلو خواهش مي كنم امير رضا !
امير : خب زندگي بدون عشق چه فايده اي داره نازي من مي خوام طلاقت بدم .
نازي : پس دخترمون چي ؟ هيچ فكر كردي كه عاقبت تتل چي ميشه ؟
امير : نميدونم ما فقط بهم عادت كرديم !
نازي : پس بذار به خاطر اين عادت كنار هم بمونيم !
امير : نه نازي متاسفم !
نازي : باشه طلاقم بده فقط يه خواهش ازت دارم انجام ميدي ؟
امير : بگو !
نازي : فقط مواد و ترك كن همين !
امير و نازي با هم بلند شدن و از كافي شاپ اومدن بيرون نازنين همچنان گريه مي كرد و اينا يهو تو راه نزديك خرابه هاي نواب وقتي امير و نازي پياده شدن تا قرار محضر و طلاق و بذارن آرمين نازي و گرفت و چاق گذاشت روي شاه رگش !
امير : چي شد بالاخره كار خودتو كردي ؟ مي خواي نازي بكشي ؟ فكر مي كني واسم مهمه ؟
آرمين : امير تو ميدوني اگه من نازي بكشمش چي ميشه مگه نه ميدوني ؟
امير : همه ي دارايي هاي نازي به من ميرسه !
آرمين : نه امير آقا نازنين همه ي دارايي شو به اسم من كرده البته بعد مرگش !
امير : يعني حتي چيزي واسه دخترش نذاشته ؟
آرمين : نه ! متاسفم بهترين دوستم امير جون !
امير : نازي ،آرمين راست مي گه ؟
نازي : آره آرمين راست ميگه !
امير جلو مياد يدونه ميزنه تو گوش نازي ! ( همه طرفداراي امير سوت بزنيد )
آرمين : امير يادته وقتي شايعه شد منو نازي ريختيم رو هم تو گفتي دروغه و همينطور واسه نازي لاو تركوندي ؟
امير : آره پست بي شرف !
آرمين : اون شايعه نبود و يه حقيقت راست بود اون موقع نازي به من علاقه داشت و نصف داراييشو به اسم من كرد ! . . .
- : امير جان امير جان امير جان چيزي شده ؟
امير : نازي تو حالت خوبه ؟
نازي : آره مگه قراره بد باشم ! راستي امير اومدم بهت يه خبر خوش بدم !
امير : من يه دختر حامله ام !
بچه ها گرخیدید ؟ داستان چرت تموم شد چون الان نوشتمش اون داستانی که تو مسنجر گفته بودم مال آپ بعدیمه فعلا
دلم واسه همگی تنگ شده . . .
همون طور که گفتم باید چند تا نکته رو روشن کنم :
۱ . اینکه من از هیچ رپری خبر ندارم دیگه خواهشا هیچوقت نپرسید فلانی چند تا داف داره و . . .
۲ . دلیلش اینه که من دوست خوبم هلنا خجالت می کشم .
۳. امیرو نازی هم باشه بعد از بیست و چهارم قسمت آخرشه . . . .
۴ . آپ بعدیم خیلی پر محتواس حتما بخونیدش .راستی جواب عاطفه خانوم اصلا مسئله اون نیست که من بلد نباشم و مخ زنی و این حرفا من نیازی به این کار ندارم انقدر دورم هستن و بودن که آرمین بینشون گمه ![]()
۵. تولد غزل جونم هم مبارک باشه که امید وارم ۱۲۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ ساله شه و همیشه بهش خوش بگذره .![]()
تموم شد باید برم مهمونی بای ![]()
